محمد على مجاهدى

480

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

يك لحظه ساغرش نشد از خون دل تهى * بعد از شهادت پدر و فوت مادرش نگشود چهره شاهد دولت به خلوتش * ننهاد پا عقيله صحّت به بسترش اللّه اكبر از لب آبى كه نيمشب * نوشيد و سر زد از جگر : اللّهُ اكبرش ز الماس سوده رنگ زمرّد گرفت سيم * ياقوت كرد جزع و ، چو بيجاده گوهرش آهى كشيد و ، طشت طلب كرد و ، خون دل * در طشت ريخت نزد ستم ديده خواهرش زينب چو ديد طشت پر از خون فغان كشيد * گويى به خاطر آمد از آن طشت ديگرش چندان كشيد آه كه آتش گرفت چرخ * چندان گريست خون كه گذشت آب از سرش طشت زر و حضور يزيدش آمدش به ياد * از دست شد شكيبش و از پا دراوفتاد 5 گر سر كنم مصيبتى از شاه كربلا * ترسم شرر به عرش زند آه كربلا لرزد زمين ز كثرت اندوه اهل بيت * سوزد فلك ز ناله جانكاه كربلا اى بس شبان تيره كه باليد بر فلك * خاك از فروغ مشترى و ماه كربلا گر يوسفى فتاد به كنعان دورن چاه * صد يوسف است گمشده در چاه كربلا اى ساربان به كعبه مقصود محملم * گر مىبرى بران شتر از راه كربلا وى رهنماى قافله اين كاروان بكش * تا پايه سرير شهنشاه كربلا شايد كه من به كام دل خود مشام جان * تر سازم از شميم سحرگاه كربلا اى كعبه معظمّه فرق است از زمين * تا آسمان ز جاه تو تا جاه كربلا آه از دمى كه آتش بيداد شعله زد * بر آسمان ز خيمه و خرگاه كربلا گوش كليم طور ولا از درخت عشق * بشنيد بانگ « انّى انا اللّه » كربلا پرتو فكند مهر تجلّى ز شرق عشق * موساى عقل خيره شد از نور برق عشق 6 آه از دمى كه در حرم عترت خليل * برخاست از دراى شتر بانگ الرّحيل كردند از حجاز ، بسيج ره عراق * گفتند « حَسبىَ اللّه ربّى هو الوكيل » با صد هزار آرزو و ميل و اشتياق * مىتاختند سوى بلا از هزار ميل